تبلیغات
دوستانه - مواظب باش
یکشنبه 11 دی 1384

مواظب باش

   نوشته شده توسط: فرهاد    نوع مطلب :دوستانه ،

ساعت هفت و نیم توی رستوران باهش قرار گذاشت .
 
گوشی رو که قطع کرد لبخندی به وسعت تموم خوشی ها روی لباش نقش بست .
 
از ته دل خندید .
 
دستاشو به دو طرف باز کرد و یواش طوری که همکاراش نفهمن گفت :
 -
خدایا متشکرم , متشکرم .
 
قرار بود توی رستوران در مورد ازدواج و زندگی آینده شون حرف بزنن .
 
قرار بود جواب قطعی رو اونجا بهش بده .
 
و ته دلش می دونست جواب اون چیزی به جز موافقت با ازدواج نیست .
 
گیج و منگ بود و اصلا نمی فهمید چیکار می کنه .
 
فنجون چایی رو روی میز چپه کرد و چند تا از کاغذای روی میزش خیس شد .
 
ولی هنوز چیزی جز لبخند روی لبش نبود .
 
بعد از اینکه ساعت کاریش تموم شد رفت خونه و صورتشو اصلاح کرد .
 
نمی دونست تا ساعت هفت و نیم چطور وقت رو بکشه .
 
روی کاناپه دراز کشید و به روزای خوبی که در راه بود فکر کرد .
 
بلاخره یه عشق واقعی توی دلش پیدا شده بود .
 
از چهار سال پیش که سعی می کرد یه کسی رو اونطور که می خواست برای همسری خودش انتخاب کنه هیچ وقت کسی رو مثل اون , اینقدر تاثیرگذار , اینقدر جذاب و اینقدر صمیمی ندیده بود .
 
اون بهترین گزینه ای بود که می تونست وجود داشته باشه .
 
اون ...
 
چشماشو باز کرد .
 
چشمش که به ساعت دیواری روی دیوار اتاق افتاد برق از چشاش پرید و متل فنر از روی کاناپه بلند شد .
 
ساعت هفت و بیست دقیقه بود .
 
خوابش برده بود , به همین راحتی .
 
حتی نتونست خودشو توی آینه برانداز کنه .
 
دوید توی خیابون و ماشین رو روشن کرد .
 
پاشو روی پدال گاز فشار داد و به خودش به خاطر این خواب بی موقع لعنت فرستاد .
 
تصمیم گرفت میون بر بزنه و از کوچه های فرعی خودشو به محل قرار برسونه .
 
با تموم سرعت کوچه ها رو پشت سر می ذاشت .
 
یهو وسط یه کوچه باریک حس کرد یه چیزی خورد به ماشین و پرت شد کنار خیابون .
 
ماشینو نگهداشت و و حشت زده به پشت سرش نگاه کرد .
 
یه زن کنار خیابون با صورت افتاده بود روی زمین .
 
باریکه خون از کنار سر زن روی اسفالت جاری بود .
 
دو تا دستش کوبید روی سرش :
 -
وااااااااااای ... وااااااااااای ... خدای من .
 
دوباره از توی آینه به پشت سرش نگاه کرد .
 
هیچ کس توی خیابون نبود .
 
پاشو گذاشت روی پدال گاز و با آخرین سرعت ازونجا دور شد .
 
هیچی نمی فهمید .
 
داغ شده بود .
 
دستاش می لرزید و عرق سردی روی تنش نشسته بود .
 
جلوی رستوران ترمز کرد .
 
ساعت هفت و سی و یک دقیقه بود .
 
با دستمال عرق صورتشو پاک کرد .
 
دستی به موهاش کشید و وارد رستوران شد .
 
میز شماره سیزده رو از قبل رزو کرده بود .
 
اون هنوز نیومده بود .
 
نشست روی صندلی و یه لیوان آب خورد .
 
هنوز دستاش می لرزید .
 -
خدای من ... من چیکار کردم ... من چیکار کردم ..
 
با دو تا دستاش صورتشو گرفت و سعی کرد آروم بشه .
 
ساعت هفت و چهل دقیقه ....
 
اون اصلا بد قول نبود .
 
همیشه سر وقت می اومد .
 
با خودش فکر کرد نکنه منصرف شده ..
 
تحمل صبر کردن نداشت .
 -
بیا دیگه ... تو رو خدا بیا ...
 
هفت و پنجاه و نه دقیقه ....
 
از روی صندلی بلند شد .
 
همه چی رو تموم شده فرض کرد .
 
بدترین احساساتی رو که ممکن بود داشته باشه توی دلش حس می کرد .
 
سوار ماشین شد .
 
راه خودشو دور کرد و از دورترین راهی که می شد, برگشت خونه .
 
وارد اتاق که شد حس کرد تموم تنش خیس شده .
 
اول اون تصادف لعنتی و بعد نیومدن اون بدترین لحظه های زندگیشو به وجود آورده بود .
 
دوباره خودشو روی کناپه پرت کرد و سرش رو توی دستاش پنهون کرد .
 
نمی دونست به کدوم یکی از این دوتا اتفاق فکر کنه .
 
صدای زنگ تلفن همراه اون به خودش آورد .
 
گوشی رو برداشت و به صفحه نمایشگر نگاه کرد .
 
شماره اون بود .
 
خودش بود .
 
دکمه رو فشار داد .
 -
الو ...
 -
الو ...
 
صدای یه مرد بود ... تعجب کرد .
 -
بفرمایید .
 -
الو ... خیلی عذر می خوام .. من از بیمارستان بهمن تماس می گیرم ... ما یه مورد تصادفی داشتیم که این گوشی همراه ایشون بود ... تلفن شما هم توی حافظه گوشی بود ... یه خانومه ... حدود بیست و سه سال ... با چشمای آبی ... شما ایشونو می شناسید ؟؟
 
سرش سنگینی می کرد .
 
تموم اتاق دور سرش می چرخید .
 
نمی تونست هیچ تکونی بخوره .
 - الو... صدامو می شنوید ؟

 -
حـ...ـ.... الش .... حـ ..ـ ....ـالش ....حالش چطــــ.....وره ؟
 -
شما ایشونو می شناسید ؟ 
 - بــ..ل..له

 -
اگه امکان داره تشریف بیارین بیمارستان ... با تلفن نمی شه صحبت کرد .
 -
فقط .. فقـ... ط بگیـ......ن زنده اس ؟
 -
متاسفانه به علت فرار ماشینی که با ایشون برخورد کرده ودیر رسیدن به بیمارستان ... ایشون فوت کردن .خیلی متاسفم .
 
گوشی موبایل از دستش افتاد .
 
بدنش شروع کرد به لرزیدن .
 
رنگش مثه گچ سفید شد .
 
با صورت افتاد روی زمین و طعم شور خون رو توی دهنش حس کرد .
 -
مــ .. ـن .... مـ...ـ ن اونو کشــــتــــ..ـ......م