تبلیغات
دوستانه - ایــــمان یـــك کــــوهــــنورد
یکشنبه 13 مرداد 1387

ایــــمان یـــك کــــوهــــنورد

   نوشته شده توسط: فرهاد    نوع مطلب :دوستانه ،

ایــــمان یـــك کــــوهــــنورد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.
ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب ، بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همان طور که از کوه بالا می رفت پایش سر خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد ، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است! ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند.
خدایا کمکم کن.

ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد: چه می خواهی ؟
ای خدا نجاتم بده.

صدا ادامه داد : واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم ؟
البته که باور دارم.

صدا همچنان كوهنورد را همراهی میكرد : اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن !

یک لحظه سکوت . . . ! و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت !!!

دوستان خوبم ، شاید این داستان رو بارها و بارها شنیده یا خونده باشید ولی فكر می كنید نتیجه اخلاقی این حكایت چیه ؟ و چه پیام ارزنده ای رو با خودش داره كه حتی تكراری بودنش هم خالی از لطف نیست ؟

خوشحال خواهم شد چنانچه براتون مقدور هست نتیجه ای رو كه ازش دریافت كردید
برام بنویسید تا من هم از دیدگاه های خوب شما بهره مند شوم. متشكرم.