تبلیغات
دوستانه - بی گناه
جمعه 9 بهمن 1388

بی گناه

   نوشته شده توسط: فرهاد    نوع مطلب :سیاسی ،

و حالا كه می خوانم و باز با بالهای خیس پرواز می كنم و باز هم خورشید پنهان است و باز هم سرما .... و پناه می خواهم گرمای خورشید را برگها در بهار هم می ریزند گویی بهار هم خزان است من فلك را می شكافم داستان چیست ؟ حكایت از كیست؟ چه می خواهد؟ او بلند می كند دستش را و فرود می آورد بر نهایت بی پناه بر عظمت مظلوم او كیست ؟ كه غیرتی می شود آیا همین است نهایت، یعنی مُردن نه هرگز فریاد می زنم داد می كشم نه هرگز هر چه كه باشد ، سختی ،كامل پوچی ،مشكل من هستم ساحلی از دریا گریزان ساحلی كبود از سیلی موجها آسمانی غمبار در غروب خورشید خون مظلوم لحظه سرخی غروب و او چه می داند از دل من او فریاد می زند و من سَرم او داد می كشد و این دلم من می روم ، آخر فرار از ظالم و دریغ چون نیست داد خواه آهنگر و من باید بروم امروز و توكل كردم و سپردم او را من به دست خالق تا كه شاید بكُشد كاوه ضحاك را و در آن صورت من، می روم، آزادم و تو ای فرهاد بدان نیست پایدار ظلم هیچ وقت نزد هیچ كس بیدار.....